محرم آمد
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میكرد. بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او!
كنجكاویشان بیشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصولهای مرا خراب نكند!

روزی رسول خدا (ص) نشسته بودند و عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.
پیامبر گرامي از او پرسید:
"ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت
برای کسی سوخته است؟"عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بینظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیرهبخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (ص) رسید و گفت: "ای محمد! خدایت سلام ميرساند و ميفرماید:
به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن
جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بیمادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد
و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت ميدهیم ولی آنها را رها نمیکنیم."

انگلیسی ها میگن Ladies First یعنی اول خانومها (خانمها مقدم ترند).
ولی خوب که دقت می کنیم ما هم در فارسی همیشه جنس مونث رو اول می یاریم معلوم می شه نه تنها عدم تساوی حقوق زن و مرد افسانه است بلکه خانومها خیلی مقدم تر هستند.
برای مثال:
زن و شوهر
زن و مرد
عروس و داماد
مرغ و خروس
جدا تا حالا شده این ترکیبها رو بر عکس بگید اصلا انگار خنده دار میشه اگه مثلا بگید شوهر و زن!!!
تازه اگه به عبارت جشن ازدواج دقت کنید علی رغم اینکه تمام هزینه ها رو داماد بیچاره می ده بازم می گیم بریم عروسی
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..
وای خدای من، خیلی درست کردی … حالا برش گردون … زود باش.
باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی … هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن… نمک…..
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه احساسی دارم!

| گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب | گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب | |
| گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار | خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب | |
| خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم | گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب | |
| ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست | خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب | |
| مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت | همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب | |
| بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت | گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب | |
| گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو | در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب | |
| گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند | دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب |

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :
“نه اینجا نیست… اینا بچه های کارشناسی ارشدن “
خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استادحضورغیاب نکنه!
خر کیف یعنی اینکه یه لپ تاپ می گیری دستت اما ۲ قرون سواد نداری بهت بگن آقای مهندس!
خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!
خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی!
خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!
خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!
خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!
خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!
خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)
خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!
خر کیف یعنی یه جا با یه نفر هم صحبت بشی و رمانتیک بگه: “از قیافه تون معلومه که دانشجویین!”
خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!
خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!
خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!
خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر بشه!
خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!
منبع قندون

آیا تابه حال به این فکر کرده اید که در ذهن خانم ها چه می گذرد؟ آیا می دانستید که گاهی اوقات منظور خانم ها آن چیزی نیست که بر زبان می آورند؟ آنها ممکن است چیزی به زبان بیاورند و منظورشان دقیقاً برعکس آن باشد. اما خانم ها واقعاً چه می خواهند؟ در این مقاله رازهایی را برایتان فاش می کنیم که خانم ها اصلاً دوست ندارند شما آنها را بدانید!

* منتظر نظراتتون هستیم
![]()
تا به حال شده است که شما به چهرهای نگاه کنید و بگویید: «چهقدر زیبا است» ولی همسرتان نظری مخالف شما داشته باشد و از نظر او اصلا زیبایی در کار نباشد؟ این اتفاقی است که به دلیل نوع متفاوت تحلیل زنان و مردان از زیبایی رخ میدهد…
| ای گشایندهی خزاین جود | نقش پیوند کارگاه وجود | |
| همه هستی ز ملک تا ملکوت | یک رقم زان جریدهی جبروت | |
| هست بی نیست آشکار و نهفت | توئی و جز ترا نشاید گفت | |
| ای به صد لطف کارسازنده | بنده را از کرم نوازنده | |
| آمدم بر در تو بیخودوار | با خودم دار بی خودم مگذار | |
| به کرم رخت خواجگیم بسوز | بندهام خوان و بندگی آموز | |
| دور کن باد خسروی ز سرم | پر کن از خاک بندگی بصرم | |
| آن چنان ره به خویش کن بازم | کز تو با دیگری نپردازم | |
| سخن آن به که بعد حمد خدای | بود از نعمت خواجهی دو سرای | |
| بهترین نقطهی رسل بشمار | آسمان دایره است او پرگار | |
| چار یارش بچار سوی یقین | چهار رکن و چهار صفهی دین | |
| آن بزرگان که همنشین ویند | روشن از پرتو یقین ویند | |
| گویم افسانههای طبع فزای | از لب لعبت فسانه سرای | |
| هر فسانه صراحیی ز شراب | دور مستی و بلک داروی خواب | |
| هر یکی را بهشت نام کنم | حور و کوثر درو تمام کنم | |
| پس نویسم به کلک مشک سرشت | نام این هشت خانه هشت بهشت | |
| تا کسی کاندرو گذر یابد | بی قیامت بهشت دریابد |
| ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را | ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را | |
| سحرگه عزم بستان کن صبوحی درگلستان کن | به بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را | |
| کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی | برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را | |
| گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی | بسوزی خرقهی دعوی بیابی نور معنی را | |
| دل از ما میکند دعوی سر زلفت به صد معنی | چودلها درشکن داردچه محتاج است دعوی را | |
| به یک دم زهدسی ساله به یک دم باده بفروشم | اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را | |
| نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد | نماید زینت و رونق نگارستان مانی را | |
| دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید | نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را | |
| شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت | اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را |

| ای قوم به حج رفته کجایید کجایید | معشوق همین جاست بیایید بیایید | |
| معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار | در بادیه سرگشته شما در چه هوایید | |
| گر صورت بیصورت معشوق ببینید | هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید | |
| ده بار از آن راه بدان خانه برفتید | یک بار از این خانه بر این بام برآیید | |
| آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید | از خواجه آن خانه نشانی بنمایید | |
| یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت | یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید | |
| با این همه آن رنج شما گنج شما باد | افسوس که بر گنج شما پرده شمایید |

| زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد | از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد | |
| صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست | باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد | |
| شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب | باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد | |
| مغبچهای میگذشت راه زن دین و دل | در پی آن آشنا از همه بیگانه شد | |
| آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت | چهره خندان شمع آفت پروانه شد | |
| گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت | قطره باران ما گوهر یک دانه شد | |
| نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری | حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد | |
| منزل حافظ کنون بارگه پادشاست | دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد |

به گفته ي روانشناسان همه ما به نحوي تحت تاثير رنگها هستيم و به عبارت ديگر ( خود ) واقعي مان را با اين رنگها نشان مي دهيم.
براي اسم هر فرد رنگ مخصوصي وجود دارد.که ميتواند بر زندگي او تاثير بگذارد.اينکه شما بدانيد براي اسمتان رنگ مخصوصي وجود دارد و ميتوانيد راز شخصيتي خود را از لا به لاي آن دريابيد!

| دوستان شرح پریشانی من گوش کنید | داستان غم پنهانی من گوش کنید | |
| قصه بی سر و سامانی من گوش کنید | گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید | |
| شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی | سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی |

| کوف آمد پیش چون دیوانهای | گفت من بگزیدهام ویرانهای | |
| عاجزیام در خرابی زاده من | در خرابی میروم بیباده من | |
| گرچه معموری بسی خوش یافتم | هم مخالف هم مشوش یافتم | |
| هرک در جمعیتی خواهد نشست | در خرابی بایدش رفتن چو مست | |
| در خرابی جای میسازم به رنج | زانک باشد در خرابی جای گنج | |
| عشق گنجم در خرابی ره نمود | سوی گنجم جز خرابی ره نبود | |
| دور بردم از همه کس رنج خویش | بوک یابم بی طلسمی گنج خویش | |
| گر فرو رفتی به گنجی پای من | باز رستی این دل خودرای من | |
| عشق بر سیمرغ جزافسانه نیست | زانک عشقش کارهرمردانه نیست | |
| من نیم در عشق او مردانهای | عشق گنجم باید و ویرانهای |

| هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست | من گرفتم کامدت گنجی به دست | |
| بر سر آن گنج خود را مرده گیر | عمر رفته ره به سر نابرده گیر | |
| عشق گنج و عشق زر از کافریست | هرک از زر بت کند او آزریست | |
| زر پرستیدن بود از کافری | نیستی آخر ز قوم سامری | |
| هر دلی کز عشق زر گیرد خلل | در قیامت صورتش گردد بدل |

| هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود | وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود | |
| خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد | یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود | |
| هر کی شدت حلقه در زود برد حقه زر | خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود | |
| آب چه دانست که او گوهر گوینده شود | خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود | |
| روی کسی سرخ نشد بیمدد لعل لبت | بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود | |
| ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا | کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود | |
| راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود | آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود |
| مدعی که آتش اعراض فروزندهی توست | مدعای دل او سوختن بندهی توست | |
| گر کنی پرسش و بی جرم بود چون باشد | تهمت آلود گنه کاین همه شرمندهی توست | |
| آن که افکنده به همت دو جهان را ز نظر | این گمان میکندش کزنظر افکندهی توست | |
| کم مبادا که طراوت ده باغ طربست | گریهی بنده که آب چمن خندهی توست | |
| محتشم کز چمن وصل تواش رانده فلک |
بندهی ریشهی امید ز دل کندهی توست |

محتشم

| درینجا رمز، رمز عشق بازی است | جز این نقشی، هر نقشی مجازی است | |
| درین گرداب، قربانهاست ما را | بخون آلوده، پیکانهاست ما را | |
| تو، خون کشتگان دل ندیدی | ازین دریا، بجز ساحل ندیدی | |
| کسی کاو کعبهی دل پاک دارد | کجا ز آلودگیها باک دارد | |
| چه محرابی است از دل با صفاتر | چه قندیلی است از جان روشناتر |
دانشجوها، خوب می دانند و می فهمند این مطلب چیست و شاید خاطرات زیادی برایشان زنده شود. واقعا دوران دانشجویی دوران جالب و تکرار نشدنی است که شاید بعضی هامان قدرش را ندانیم. در جمع رفقا بودن، با یه استاد با صفا کلاس داشتن، تفریح و خوش گذرونی، شیطونی و … . در این مطلب یک سوژه جالب رو آماده کردم. یعنی نوشته هایی که دانشجوها آخر برگه های امتحانیشون می نویسن برای التماس دادن نمره. امیدوارم خوشتون بیاد

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم …
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما…
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است …
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی…
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت….
بگذارید تا می توانم بازی کنم
که فردا
با من بازی خواهند کرد
بگذارید بچه بمانم
برگرفته از سایت قندون
| وی چو ماه داری زلف سیاه داری | بر سرو ماه داری بر سر کلاه داری | |
| خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب تو | هم بوسه جای داری هم بوسه خواه داری | |
| زلف تو بر دل من بندی نهاد محکم | گفتم که بند دارم گفتا گناه داری | |
| یکره بپرس جانا زان زلف مشکبویت | تا بر گل مورد چون خوابگاه داری | |
| دل جایگاه دارد اندر میان آتش | تو در میان آن دل چون جایگاه داری | |
| مست ثنای عشقست در مجلست سنایی | گر هیچ عقل داری او را نگاه داری |
.jpg&t=1)
| هدیهی بلقیس چل استر بدست | بار آنها جمله خشت زر بدست | |
| چون به صحرای سلیمانی رسید | فرش آن را جمله زر پخته دید | |
| بر سر زر تا چهل منزل براند | تا که زر را در نظر آبی نماند | |
| بارها گفتند زر را وا بریم | سوی مخزن ما چه بیگار اندریم | |
| عرصهای کش خاک زر ده دهیست | زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست | |
| ای ببرده عقل هدیه تا اله | عقل آنجا کمترست از خاک راه | |
| چون کساد هدیه آنجا شد پدید | شرمساریشان همی واپس کشید | |
| باز گفتند ار کساد و ار روا | چیست بر ما بنده فرمانیم ما | |
| گر زر و گر خاک ما را بردنیست | امر فرمانده به جا آوردنیست | |
| گر بفرمایند که واپس برید | هم به فرمان تحفه را باز آورید | |
| خندهش آمد چون سلیمان آن بدید | کز شما من کی طلب کردم ثرید | |
| من نمیگویم مرا هدیه دهید | بلک گفتم لایق هدیه شوید | |
| که مرا از غیب نادر هدیههاست | که بشر آن را نیارد نیز خواست | |
| میپرستید اختری کو زر کند | رو باو آرید کو اختر کند | |
| میپرستید آفتاب چرخ را | خوار کرده جان عالینرخ را | |
| آفتاب از امر حق طباخ ماست | ابلهی باشد که گوییم او خداست | |
| آفتابت گر بگیرد چون کنی | آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی | |
| نه به درگاه خدا آری صداع | که سیاهی را ببر وا ده شعاع | |
| گر کشندت نیمشب خورشید کو | تا بنالی یا امان خواهی ازو | |
| حادثات اغلب به شب واقع شود | وان زمان معبود تو غایب بود |

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند. يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .

فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت آنها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند. صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده. فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد: چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند. ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم. چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند.
بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار
و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد .
شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.
| شهوت دنیا مثال گلخنست | که ازو حمام تقوی روشنست | |
| لیک قسم متقی زین تون صفاست | زانک در گرمابه است و در نقاست | |
| اغنیا مانندهی سرگینکشان | بهر آتش کردن گرمابهبان | |
| اندریشان حرص بنهاده خدا | تا بود گرمابه گرم و با نوا | |
| ترک این تون گوی و در گرمابه ران | ترک تون را عین آن گرمابه دان | |
| هر که در تونست او چون خادمست | مر ورا که صابرست و حازمست | |
| هر که در حمام شد سیمای او | هست پیدا بر رخ زیبای او | |
| تونیان را نیز سیما آشکار | از لباس و از دخان و از غبار | |
| ور نبینی روش بویش را بگیر | بو عصا آمد برای هر ضریر | |
| ور نداری بو در آرش در سخن | از حدیث نو بدان راز کهن | |
| پس بگوید تونیی صاحب ذهب | بیست سله چرک بردم تا به شب | |
| حرص تو چون آتشست اندر جهان | باز کرده هر زبانه صد دهان | |
| پیش عقل این زر چو سرگین ناخوشست | گرچه چون سرگین فروغ آتشست | |
| آفتابی که دم از آتش زند | چرک تر را لایق آتش کند | |
| آفتاب آن سنگ را هم کرد زر | تا بتون حرص افتد صد شرر | |
| آنک گوید مال گرد آوردهام | چیست یعنی چرک چندین بردهام | |
| این سخن گرچه که رسواییفزاست | در میان تونیان زین فخرهاست | |
| که تو شش سله کشیدی تا به شب | من کشیدم بیست سله بی کرب | |
| آنک در تون زاد و پاکی را ندید |
بوی مشک آرد برو رنجی پدید |

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
پاسخ تست:
قاعدتاً
اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و
به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
برای یافتن پاسخ صحیح به دامه مطلب بروید......

ساخارین، قند مصنوعی - ایرا رمسن، کنستانتین فالبرگ
در سال 1879 / 1258 ایرا رمسن و کنستانتین فالبرگ که مشغول کار در آزمایشگاهی در دانشگاه جان هاپکینز بودند، کار خود را برای خوردن غذا تعطیل کردند. اما فالبرگ فراموش کرد که قبل از غذا خوردن دستهایش را بشوید...
همراه يك بيمار در بيمارستان شهيد بهشتي ياسوج با ضربه مشت چشم پرستار طرحي را كور كرد.
| از پی آن گفت حق خود را بصیر | که بود دید ویت هر دم نذیر | |
| از پی آن گفت حق خود را سمیع | تا ببندی لب ز گفتار شنیع | |
| از پی آن گفت حق خود را علیم | تا نیندیشی فسادی تو ز بیم | |
| نیست اینها بر خدا اسم علم | که سیه کافور دارد نام هم | |
| اسم مشتقست و اوصاف قدیم | نه مثال علت اولی سقیم | |
| ورنه تسخر باشد و طنز و دها | کر را سامع ضریران را ضیا | |
| یا علم باشد حیی نام وقیح | یا سیاه زشت را نام صبیح | |
| طفلک نوزاده را حاجی لقب | یا لقب غازی نهی بهر نسب | |
| گر بگویند این لقبها در مدیح | تا ندارد آن صفت نبود صحیح | |
| تسخر و طنزی بود آن یا جنون | پاک حق عما یقول الظالمون | |
| من همی دانستمت پیش از وصال | که نکورویی ولیکن بدخصال | |
| من همی دانستمت پیش از لقا | کز ستیزه راسخی اندر شقا | |
| چونک چشمم سرخ باشد در غمش | دانمش زان درد گر کم بینمش | |
| تو مرا چون بره دیدی بی شبان | تو گمان بردی ندارم پاسبان | |
| عاشقان از درد زان نالیدهاند | که نظر ناجایگه مالیدهاند | |
| بیشبان دانستهاند آن ظبی را | رایگان دانستهاند آن سبی را | |
| تا ز غمزه تیر آمد بر جگر | که منم حارس گزافه کم نگر | |
| کی کم از بره کم از بزغالهام | که نباشد حارس از دنبالهام | |
| حارسی دارم که ملکش میسزد | داند او بادی که آن بر من وزد | |
| سرد بود آن باد یا گرم آن علیم | نیست غافل نیست غایب ای سقیم |
| نفس شهوانی ز حق کرست و کور | من به دل کوریت میدیدم ز دور | |
| هشت سالت زان نپرسیدم به هیچ | که پرت دیدم ز جهل پیچ پیچ | |
| خود چه پرسم آنک او باشد بتون | که تو چونی چون بود او سرنگون |

| گفت آخر خلوتست و خلق نی | آب حاضر تشنهی همچون منی | |
| کس نمیجنبد درینجا جز که باد | کیست حاضرکیست مانع زین گشاد | |
| گفت ای شیدا تو ابله بودهای | ابلهی وز عاقلان نشنودهای | |
| باد را دیدی که میجنبد بدان | بادجنبانیست اینجا بادران | |
| جزو بادی که به حکم ما درست | بادبیزن تا نجنبانی نجست | |
| جنبش این جزو باد ای ساده مرد | بیتو و بیبادبیزن سر نکرد | |
| جنبش باد نفس کاندر لبست | تابع تصریف جان و قالبست | |
| گاه دم را مدح و پیغامی کنی | گاه دم را هجو و دشنامی کنی | |
| پس بدان احوال دیگر بادها | که ز جز وی کل میبیند نهی | |
| باد را حق گه بهاری میکند | در دیش زین لطف عاری میکند | |
| بر گروه عاد صرصر میکند | باز بر هودش معطر میکند | |
| میکند یک باد را زهر سموم | مر صبا را میکند خرمقدوم | |
| باد دم را بر تو بنهاد او اساس | تا کنی هر باد را بر وی قیاس | |
| دم نمیگردد سخن بیلطف و قهر | بر گروهی شهد و بر قومیست زهر | |
| مروحه جنبان پی انعام کس | وز برای قهر هر پشه و مگس | |
| مروحهی تقدیر ربانی چرا | پر نباشد ز امتحان و ابتلا | |
| چونک جزو باد دم یا مروحه | نیست الا مفسده یا مصلحه | |
| این شمال و این صبا و این دبور | کی بود از لطف و از انعام دور |

به گزارش خبرگزاری مهر، مجله "فورچون" لیستی از 50 فرد باهوش جهان تکنولوژی را منتشر کرد که شاید حدس زدن رتبه اول این لیست چندان کار دشواری نباشد زیرا این فرد در حال حاضر یکی از تاثیرگذارترین و جنجالی ترین افرادی است که نامش به صورت مداوم در اخبار روز دیده و خوانده می شود: به اعتقاد "فورچون" مدیرعامل شرکت اپل "استیو جابز" باهوش ترین مدیرعامل در جهان تکنولوژی است.

دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت میشمرد
وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار
مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
در دعا میخواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو
شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کرم مینشنود یزدان پاک

| این عجایب دید آن شاه جهود | جز که طنز و جز که انکارش نبود | |
| ناصحان گفتند از حد مگذران | مرکب استیزه را چندین مران | |
| ناصحان را دست بست و بند کرد | ظلم را پیوند در پیوند کرد | |
| بانگ آمد کار چون اینجا رسید | پای دار ای سگ که قهر ما رسید | |
| بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت | حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت | |
| اصل ایشان بود آتش ز ابتدا | سوی اصل خویش رفتند انتها | |
| هم ز آتش زاده بودند آن فریق | جزوها را سوی کل باشد طریق | |
| آتشی بودند ممنسوز و بس | سوخت خود را آتش ایشان چو خس | |
| آنک بودست امه الهاویه | هاویه آمد مرورا زاویه | |
| مادر فرزند جویان ویست | اصلها مر فرعها را در پیست | |
| آبها در حوض اگر زندانیست | باد نشفش میکند کار کانیست | |
| میرهاند میبرد تا معدنش | اندک اندک تا نبینی بردنش | |
| وین نفس جانهای ما را همچنان | اندک اندک دزدد از حبس جهان | |
| تا الیه یصعد اطیاب الکلم | صاعدا منا الی حیث علم | |
| ترتقی انفاسنا بالمنتقی | متحفا منا الی دار البقا | |
| ثم تاتینا مکافات المقال | ضعف ذاک رحمة من ذی الجلال | |
| ثم یلجینا الی امثالها | کی ینال العبد مما نالها | |
| هکذی تعرج و تنزل دائما | ذا فلا زلت علیه قائما | |
| پارسی گوییم یعنی این کشش | زان طرف آید که آمد آن چشش | |
| چشم هر قومی به سویی ماندهست | کان طرف یک روز ذوقی راندهست |

اتومبیل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشدهمانجا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامیکه سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند . تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید پیچ چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
- از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک پیچ بازکن و این لاستیک را با 3 پیچ ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید وبهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:
- خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی ، پس چرا تو را توی تیمارستان انداخته اند ؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:
- من اینجام چون دیوانه ام ، ولی احمق که نیستم !!!

| سلامی چو بوی خوش آشنايی | بدان مردم ديده روشنايی | |
| درودی چو نور دل پارسايان | بدان شمع خلوتگه پارسايی | |
| نمیبينم از همدمان هيچ بر جای | دلم خون شد از غصه ساقی کجايی | |
| ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا | فروشند مفتاح مشکل گشايی | |
| عروس جهان گر چه در حد حسن است | ز حد میبرد شيوه بیوفايی | |
| دل خسته من گرش همتی هست | نخواهد ز سنگين دلان موميايی | |
| می صوفی افکن کجا میفروشند | که در تابم از دست زهد ريايی | |
| رفيقان چنان عهد صحبت شکستند | که گويی نبودهست خود آشنايی | |
| مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع | بسی پادشايی کنم در گدايی | |
| بياموزمت کيميای سعادت | ز همصحبت بد جدايی جدايی | |
| مکن حافظ از جور دوران شکايت | چه دانی تو ای بنده کار خدايی |
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن
ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین
روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های
خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ
تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد
....
به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو
گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد
شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و
روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان
و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی
ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود
را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود
را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.
در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.
گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می
کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی
بینیم و چشمامون به روی حقیقت ها می بندیم.
خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص
بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه،
کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت
ببریم. چون زندگی مال ماست.

| ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما | آب روی خوبی از چاه زنخدان شما | |
| عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده | بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما | |
| کس به دور نرگست طرفی نبست از عافيت | به که نفروشند مستوری به مستان شما | |
| بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر | زان که زد بر ديده آبی روی رخشان شما | |
| با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای | بو که بويی بشنويم از خاک بستان شما | |
| عمرتان باد و مراد ای ساقيان بزم جم | گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما | |
| دل خرابی میکند دلدار را آگه کنيد | زينهار ای دوستان جان من و جان شما | |
| کی دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند | خاطر مجموع ما زلف پريشان شما | |
| دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری | کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما | |
| ای صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو | کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما | |
| گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست | بنده شاه شماييم و ثناخوان شما | |
| ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی | تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما | |
| میکند حافظ دعايی بشنو آمينی بگو | روزی ما باد لعل شکرافشان شما |
دزدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود. دزدخورجینی راکه با خود داشت روی زمین انداخت تااثاثیه ی خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت.دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود.
در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید. دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:عجب بخت و اقبالی دارم من ، چیزیبدست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم ! سپس به راه افتاد تا برود.

صاحب خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید.دزد ایستاد و بهصاحب خانه گفت:من زیر انداز برای تو آوردم و حالا در را باز می گذارم شاید دیگری رو انداز برایت بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد.!
سلام دوستان عزیز از امروز برای شما یک فال حافظ با تعبیر قرار می دهیم امیدواریم که خوشتون بیاد.
یا علی

| سحرگه ره روی در سرزمينی | همیگفت اين معما با قرينی | |
| که ای صوفی شراب آن گه شود صاف | که در شيشه برآرد اربعينی | |
| خدا زان خرقه بيزار است صد بار | که صد بت باشدش در آستينی | |
| مروت گر چه نامی بینشان است | نيازی عرضه کن بر نازنينی | |
| ثوابت باشد ای دارای خرمن | اگر رحمی کنی بر خوشه چينی | |
| نمیبينم نشاط عيش در کس | نه درمان دلی نه درد دينی | |
| درونها تيره شد باشد که از غيب | چراغی برکند خلوت نشينی | |
| گر انگشت سليمانی نباشد | چه خاصيت دهد نقش نگينی | |
| اگر چه رسم خوبان تندخوييست | چه باشد گر بسازد با غمينی | |
| ره ميخانه بنما تا بپرسم | مال خويش را از پيش بينی | |
| نه حافظ را حضور درس خلوت | نه دانشمند را علم اليقينی |
روزی بازرگان موفقی از مسافرت
بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش
گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده
اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه.....
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :
"خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش
آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!
«سقراط را پرسیدند: حکمت چه وقت در تو مؤثر افتاد؟ گفت: آن گاه که نفس خویش را کوچک
شمردم».
آیا هیچ وقت به دباغ خانه رفته اید ؟ جایی که پوست را فرآوری می کنند؟ اگر رفته باشید اولین چیزی که برایتان غیر قابل تحمل خواهد بود ، بوی بدی است که در فضای آنجا وجود دارد.
به کشتارگاه چطور ؟ خون و لاشه حیوانات ذبح شده !

امروز دیگر بازار مسگرها وجود ندارد ! کسانی که یادشان هست حجم انبوه صدای چکش و قلم را به خاطر می آورند !
در این محیط ها که برای شما تحملش دشوار است ، عده ای کار می کنند . گویی که نه بویی ، نه خونی و نه صدایی وجود دارد ! وقتی از آن ها پرسش کنید ، اذعان دارند که چنین امری وجود دارد ، و راحت خواهند گفت که عادت کرده اند .
این امر در زندگی ما هم وجود دارد ، ما به چیزهایی عادت کرده ایم که گاهی خودمان متوجه نمی شویم! که بیننده بیرونی آن ها را می بیند ! و اگر به ما اشاره کنند ، ما هم همان پاسخی که در بالا داده شد ، خواهیم داد .
یکی از عوامل پیدایی عادت ، تکرار است . شما اگر یک ماه در دباغ خانه ، کشتارگاه و بازار مسگرها باشید به تدریج عادت می کنید . این یکی از توانایی های انسان برای سازگاری با محیط نیز هست .
اما همه عادت ها مفید نیستند . از ما پرسیده می شود که : اصلا چه ایرادی دارد ما بدن برهنه زنان و مردان را ببینیم . چه ایرادی دارد که فیلم های پورنو ببینیم . چه ایرادی دارد خود ارضایی کنیم! مگر نه این که در کشورهای غربی خروار خروار این چیزها هست و به نظر می رسد که مشکلات آن ها در این زمینه از ما کمتر است . خانم ها با شلوارک و رکابی در خیابان راه می روند و کسی مزاحم آنان نمی شود . مردم انجا دیگر عادت کرده اند و چشم دلشان پر است . مثل همان دباغی و کشتارگاه که خودتان مثال زدید !
همه شما نیازهایتان را می شناسید ، پس لازم نیست که به آن بپردازیم . یک سوال کوچک ! آیا بدن شما کمبود "کوکا" ، "پفک" "بستنی" دارد؟ چگونه است که وقتی با دوستتان در حال قدم زدن هستید دستگاه بستنی فروش را می بینید و به اصطلاح هوس بستنی می کنید . حتی اگر گرمتان هم نباشد! راستی ساندویچ بدون نوشابه چطور؟
این را مدیون تبلیغات هستید و تکرار ! و تکرار و تکرار . این گونه است که کالاهایی چون "کوکا" ، " پفک" و موارد مشابه جزیی از سلیقه های ما در می آیند . شما اسم آن را هرچه می خواهید بگذارید : نیاز ، سایق ، هوس ...
نکته مهم اینجاست که وقتی این نوع کالاها تبلیغ می شوند ، و میل به آن ها ایجاد می شود ، ارضای آن نیز میسراست ! حال کودک گرسنه ای را در نظر بگیرید ! در مقابل دیدگان او تبلیغ یک شیرینی را آغاز کنید و در ضمن او را از دسترسی به آن شیرینی محروم کنید . حتی بی رحم تر شوید و حتی نان خشکی هم در اختیارش نگذارید ! و به تحریک خود ادامه دهید ! حدس زدن بقیه ماجرا را به تخیل خودتان واگذار می کنم .... حال نان خشکی به او بدهید ، او نان خشک را خواهد خورد اما لذت نمی برد.
اگر شما در کشورهای غربی ، برهنگی را مشاهده می کنید ، اگر مجلات و فیلم های پورنو را می بیند ، در آن فرهنگ برآورده شدن نیاز جنسی سالم کم محدودیت است . اما در فرهنگ و کشور ما عوارضی چون آن کودک گرسنه و آن شیرینی را دارد . تکرار مشاهده ، نیاز خفته یا مهار شده را بیدار می کند و چون آن نیاز تامین نمی شود ، عوارض روانی و اجتماعی پدید می آورد . ساده ترین راه در این مورد نیز خود ارضایی است .
دیدن فیلم و زن برهنه به تدریج کراهت خود را از دست می دهد و به یک عادت تبدیل می شود . شاید پاسخی بشنویم که چه ایرادی دارد؟
اجازه دهید به سراغ "چیپس" و " پفک" برویم ! این محصولات سرشار از طعم دهنده و ادویه ها و رنگ ها هستند ، و مهیا برای خوردن و خوش منظره ! راحت و بدون دردسر نه مانند ، سیب زمینی پخته و یا ذرت کباب شده که باید نمک زد یا به دندان کشید . فرد استفاده کننده به تدریج ذائقه اش تغییر می کند . طعم مواد طبیعی و مفید برای بدن مانند : هویج ،کدو ، انواع سبزی ها برایش جاذبه نخواهد داشت . بخصوص که تمیز کردن ، مهیا سازی و گاهی زحمت طبخ را هم دارند .
حال بازگشتی به بحث داشته باشیم . فیلم های پورنو نیز همانند تبلیغات کالاها همراه با شگردهای خاص ، چون : زاویه دوربین ، دکور ، مونتاژها ، نقش بازی کردن ها و ... ساخته می شوند . پس ازمدتی تماشا ، سلیقه و ذائقه ای پدید می آورند . که یکی از عوارض خود ارضایی است . عادت به این مورد بر آن سلیقه و ذائقه افزوده خواهد شد و افرادی که عادت می کنند ، معمولا پس از ازدواج در رابطه طبیعی زناشویی ، احساس رضایت کمتری خواهند کرد! مقایسه کنید با مثال "پفک" و " طعم مواد طبیعی" در دو بند بالا . و کودک و نان خشک !
مرا می خواهید به این سو ببرید که چرا بازار عطر فروشان را مثال نزدی ! پاسخ این است که عطر فروش هم بوی عطر برایش عادی شده است . خواهید گفت : عادت به نماز اول وقت ، سحر خیزی و ...
گمان دارم پاسخ را خودتان می توانید بیابید .