بخشش بهترین ها

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند....

 این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌كرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

كنجكاویشان بیش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.

كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصول‌های مرا خراب نكند!

به مناسب جشن عاطفه ها

دیروز:
باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه...


و اما امروز:

باز باران بی ترانه
با تمام بی کسی های شبانه
میخورد بر مرد تنها
میچکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمیدانم...نمیفهمم...
کجای قطره های بی کسی زیباست؟
نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمیفهمم...
کجای اشک یه بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟؟؟
نمیدانم...
نمیدانم چرا مردم نمیدانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
نمیفهمم کجای مرگ ما زیباست؟؟؟
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
میدویدم زیر باران... از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان میداد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمیدانم کجای این لجن زیباست؟!!!
بشنو از من کودک من
پیش چشمم مرد فردا
" که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد... فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد"
خدا هم خوب میداند
که این عدل زمینی عدل کم دارد...

از خدا خواستم...

 
از خدا خواستم مصائب مرا حل کند، خدا گفت: نه!...

 و او فرمود: «حل مشکلات تو کار من نیست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود می رسی.»

 از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت: نه!...

 و او فرمود: «باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی.»


ادامه نوشته

سکوت

آخرین گفته خودتان را به یاد بیاورید

آخرین

حرفی که زدید،

آخرین نظری که اعلام کردید.

ادامه نوشته

برای آرامش داشتن چه کنیم؟

برای آرامش نهایی فریاد بکشید

ادامه نوشته